زبان و ادبیات عربی... هناک دائماً مَن هُو أتعَسُ مِنک، فأبتسم...
| |||||
|
اثري كه ما امروز به نام «هزارويك شب»، يعني نمونهوارترين قصّه در جهان، ميشناسيم محصول نوعي در هم آميزي يا سازگاري آفرينشگري دور و دراز ادبي است كه پژواك فرهنگهاي گوناگون در آن شنيده ميشود؛ در واقع نمونه اعلاي نظرية ادبي «بينامتني» يا «بينامتنيت» است كه از رابطة ميان متنهاي گوناگون پديد آمده است. آنچه از آن به گفتمان شرق شناسي، يعني كشف شرق توسط غرب، تعبير ميكنند شالودهاش به مقدار فراوان بر اين متن استوار است. هزارویک شب، یک تاریخ حقیقی است؛ چیزی فراتر از ادبیات رسمی سرزمینهای گوناگون که همواره در بند ذهنیّت یک فرد و محدودیتهای غالب اجتماع، اسیر و زندانی بوده است. اثری رها و بی قیدوبند که بدون واسطه، از تخیّل مردمی بیرون جسته که هیچگاه در کتابهای تاریخ جایی نداشته اند، اما جهان را بر دوشهای لرزانشان تا این نقطۀ اضطراب پیش آورده اند.
با خواندن هزار و یک شب، به هیچ چیز نمیتوان اطمینان کرد مگر به نشاط و شادمانیِ خواندنِ خود قصّهها. در اینجا همه چیز، رؤیاگونه است. در این سپیده دم جهانِ قصّه، در این شرقِ افسانهای که هر افقش به سرابی سرگیجه آور میماند، شگفتیمان تمامی نخواهد داشت.
«هزار و یک شب با این تلألو و درخششِ تصاویرِ خیال، حوادث، تأثرات، آرزوها، ضرب آهنگها و یاوهگوییها در قصّهها، در حقیقت، چیزی جز وضع جامع تمدّن بشری نیست یا آن گونه که در قرون وسطی با ذوق بیشتر میگفتند، «آینۀ جهان نما»ست و این به راستی همان چیزی است که هست.»
به نظر میآید که جلبِِ نظرِ خواننده و آموزش او به شیوههای مختلف به همراه نقل و وصف حوادث گوناگون، نیّت اساسی کتاب است. مسألۀ اخلاقیای که به باور ما، اصل و اساس هزار و یک شب میباشد این است که چگونه زنی با شاهی خودکامه، زودباور، زودخشم، نادان، سنگدل و وحشی که از همان آغاز، وی را محکوم به مرگ کرده است و او تنها، مهلتی یک شبه برای مردن یا زنده ماندن دارد؛ معامله خواهد کرد؟ شهامت اخلاقی آن زن را با همین معیار دشواری کار، میتوان سنجید. حربههایش در این پیکار کدامند؟ شهرزاد بیگمان زنی زیباست. امّا دختران دیگری که پیش از وی آمدهاند، نیز زیبا و فسونگر بودهاند و با این وجود شاه، آنان را از دم تیغ، گذرانده است. از این رو شهرزاد در این پیکار، حربههایی به کار میبرد که شاه برای دفع آنها آمادگی ندارد: سلاح دانایی و هوش. بنابراین در هزار و یک شب، شاهد دوئل میان روح و زور، دانایی و نادانی و نور و ظلمتیم و پیروزی با کسی است که از دیگری نیرومندتر است، یعنی آن زن زیبا.
شهرزاد در هزار و یک شب، آنگونه که نویسندۀ متن، وی را نقش کرده است، فردی است که در کالبد دانش و شعر، روح و جان میدمد و از غالب کسانی که همواره در تاریخ، خواهان دگرگونی جهان و خواستار نوشُدگی اذهان بودهاند؛ آزادتر، بانشاطتر، هنرمندتر و باورپذیرتر است. شهرزاد که در شکار و تسخیرِ جانها، کارکُشته است، تنها در اندیشة سرگرم داشتن شهریار و حیلهگری و مکرورزی نیست، بلکه هدف ارجمندتری دارد و آن، نیّت تربیت انسانی، به کمک قصّه است. او در واقع مردی را که انباری متراکم از خشونت و ستبری و نادانی است، باز میآفریند و از مرتبة غریزه به خودآگاهی و از کنشهای شتابزده به تصمیم گیریهای ارادی، میرساند.
تصور بدبینانه و تنگ نظرانۀ شهریار از زن، با شنیدن قصههایی که در آنها، زنان مختلف ظاهر میشوند و اندک اندک، زنان دانشمند، موسیقی دان، شیفته جان و وفادار، برجستگی مییابند، تغییر مییابد و شهريار، مسحور و مجذوب قصّه و آزرده از مصائب یا شیفتۀ حُسن دخترانِ جوانی که شهرزاد حدیث شان را نقل میکند؛ میبیند که تصاویر جدیدی، جایگزین چهرههایی شدهاند که ذهنش را آسوده نمیگذارند و میآموزد که باید جمال صورت با زیبایی سیرت، قرین باشد و در ورای سود جوییهای هرزگی، عطیۀ عشق یگانه و خالصانه را کشف کند.
این چنین است که هر چه در بررسی هزار و یک شب پیش میرویم بیشتر یقین میکنیم که هزار و یک شب، جُنگی از قصههای کهن که تصادفاً گردآمدهاند و چهل تکّهای از داستان های رنگارنگ که فقط به قصد حفظ میراثِ در حال نابودی دوران گذشته، جمعآوری شدهاند، نیست.« این مایهها و مضامین پرنقش و نگار با همۀ غنا و تنوعشان، تنها پوششی است بر نیّت آموزش». شهرزاد در حق شهریار کاری را میکند که سقراط در « ضیافت» کرد؛ یعنی کوشش برای آموختن فرضیۀ عشقِ کامل به دوستانش. شهرزاد هر آنچه شهریار نمیدانست و خودش میدانست یعنی « هنر زیستن » را، به وی آموخت...
شهرزاد مظهر زنانگي در جهاني است كه زيبايي، دوشيزگي و زنانگي اش براي زنده ماندن او متقاعد كننده نيستند. جهاني كه شاه هر شب، زني را به حجله مي آورد و بامداد، به جلادش مي سپارد، در دنيايي كه شهرزاد مي داند پدرش هر روز با كفني زير بغل، به دربار مي آيد تا زنانگي كشته شدۀ دخترش را باز پس گيرد. براي او روشن است كه زنانگي اوفقط در زن بودن او نيست، از زنانگي، چه طرفي مي توان بست هنگامي كه زن بودن، به معناي زنده بودن نيست. شهرزاد پيوسته از زبان زنان و مردان داستان هايش فرياد بر مي آورد كه دوستت دارم، ولي ميداند كه اين صدا را گوش شنوايي نيست. همين شهرزاد ناچار است بارها و بارها- نه از زبان داستان- كه در خوابگاه پادشاه تكرار كند كه مرا نكُش تا حديثي خوشتر بگويم و ملك اين صدا را ميشنود. از اين رو شهرزاد مي داند كه در اين جهان، هستنِ او ارتباطي با زيبايي هوشربا و زنانگي اش ندارد و تقويم روز شمار زندگي اش، وابسته به داستانگويي اوست. پس شهرزاد تمامت زيبايي، هوشربايي و زنانگي را در روايتش ميآميزد و تقويم شب شمار زندگي اش، در روايت داستانهاي بلند ودنباله دار، از شبي به شبهاي ديگر تا هزار و يك شب به درازا ميكشد. ولي آيا شهرزاد ميتواند تا ابد داستان بگويد؟ هرگز. او روايتگري را تا آنجا ادامه ميدهد كه بتواند دوباره به زندگي اش باز گردد.
هر کس که دریافته باشد رؤیا، غنای جزئیات زندگی را دارد و زندگی، برخوردار از شکوه رؤیاست، از دنبال کردن شهرزاد در سفر شگرفش برفراز مرگ، به وجد خواهد آمد.
نظرات شما عزیزان: م.ن
![]() ساعت23:53---14 تير 1391
شهرزاد موفق شد و به زندگی برگشت ،اما حکایت با شکوه هزار و یک شب ادامه دارد برای زنانی که هرشب با نیت تربیت انسانی و بیان عطیه عشق یگانه خود ، با هزار ویک ترفند قصه ای نو می سازند و میدانند که تحقق رویای شیرین زندگی به دست آنها و هنر زنانگی آنهاست،شهرزاد درون خود را باور کنید،شما میتوانید راوی رویایی ترین هزار ویک شب باشید.
پاسخ: آفرین بر شما...مشکل اما شهریاران درون است. |
||||
[ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] |